داستان زندگی...

زندگی سراسر داستان است و رمان. اگر هر یک از ما زندگی مان را بر روی  صفحات سفید ثبت کنیم ، با داستان دیگری متفاوت خواهد بود و هر که داستان خود را زیبا تر ، مصائبش را دشوارتر ، روزهای تلخش را تیره تر و خوشی هایش را شیرین تر به تصویر می کشد.

و ای کاش هایی در این صفحات دیده می شود، که نتیجه ی تجربه ی هر چند اندک ماست. البته اگر آن تجربه ها نبود ای کاش ها نیز نبود.

تصور می کنم سرنوشت دست یکایک ما را در این وادی سراب گونه ی دنیا به یکدیگر می سپارد تا هر چند کوتاه یار یکدیگر باشیم.

غربت و تنهایی در میان یاران و اقوام تلخ تر از بودن در فراق است. وقتی لبهایت از گفتن خسته باشد یا گوش شنوایی نداشته باشی، وقتی قلبت سرشار از غم و درد است ، یا پاهایت نای  رفتن ندارد ، وقتی دستهایت از حرکت باز می ایستد یا مغزت سرشار از آ شفتگی است. غریبانه تر از هر غریبی فریاد بر می آوری و ناله سر می دهی ، آن زمان است که فقط خدا را حس می کنی!

/ 2 نظر / 8 بازدید
حنيف

وقتی اين چنين ميشوی تازه خدا را حس ميکنی و صدايش را ميشنوی و می فهمی که از تو چه می خواهد ... و نمی خواهد که تمام عمرت درگير اين روزمرگيها باشی...ممنون که سرزدی

ساسان

نميدانم چگونه است که داستان زندگی هيچ کس جز خويش را نميتوان خواند. گويی هر کس به زبان خویش می نگارد احوال خويش . گويی ديگران نامحرمند و شايد عرق شرم مينشيند برپيشاني . چه خوب بود زندگی هم دکمه ی undo داشت نه؟