وقتی زنگ ها به صدا در می آيند!

بی خبران در پس کوچه های شهر سر در گریبان آواز پوچی سر می دادند.

خفتگان در خواب سنگینی فرو رفته بودند.

مست ها در بیغوله ها غرق در هوس، مستانه نعره می زدند.

فرشتگان هر سو می دویدند تا شاید خفتگان را بیدار، بی خبران را آگاه و مست ها را هوشیار کنند.

اما دریغ.....

آسمان را ابری سیاه پوشاند، حتی فریادها و اشک های اسمان نیز کسی را بیدار و آگاه و هوشیار نکرد.

و همچنان همه.....

زمین از خشم جفای انسان غرید و بر خود لرزید!

زنگها از لرزش زمین به صدا در آمدند. گوش های زنگار زده را توان شنیدن آوای زنگ ها نیز نبود!

/ 7 نظر / 14 بازدید
آمون

سلام شراره عزيزم زيبا و تاثیر گذار مثل هميشه ممنونم از لطف و محبتت موفق باشي

مهاجر

سلام. بالاخره نوشتی. من ورسوایی این بار گناه نو تنهایی و چشم سیاه.. همين!!!!

جادوگر۱۵۰

سلام دوست خوبم مثل همیشه از خوندنت لذت برم به من هم سر بزن فراموشم نکن

‍« اميــــر »

سلام تولد جون !!!!!!!!! منو يادته ؟ يه ذره بی معرفتی يه سری بزن و از خودت بگو

زهرا

بابا تو کجايی آخه ؟؟! چرا اين قدر دير به دير از تو بر می آيد که روزی يک بار متولد بشی با طراوات

هادی

سلام شراره جان . زیبا مینویسی نه از نوع زیبای بی درد و گذرا . توجه به نظرات دیگران خوب است اما تا جایی که از چهارچوب فکر و کلام و حقیقت منحرف نشوی . تیغ نقدت بی پرواست هیچ وقت آن را قلاف نکن.