آرامش ابدی

سلام ای رویای نفرین شده ی من، می بینمت سبکسر به هر سو پر می کشی، کرشمه ها داری ، چه پوچ و بی سرانجامی!

سالها با چشمانی بسته بدنبالت می دویدم و خود نمی دانستم نابودی خود را با تو رقم میزنم.

تو تنها سراب من نبودی و نیستی، همه را به دام خود اسیر کردی و به طمع انداختی.

می دانم، خوب می دانم با تو هیچ کس به کامی نرسید.تو انتهای آرزو نیستی، همه دریافتن منبع انرژی در سراب تو گرفتار آمدند.

می دانم، خوب می دانم هر گاه محو تماشای تو می شوم مسخ خواهم گشت و بنیانم را با دستان خود ویران خواهم ساخت .  این دانستنها را چه سود ... می آیم، مسخ میشوم.

اما او یارییم می کند، در چشمهایم خیره می شود، زیباییش را می بینم.

دستهایم، دستهای سردم را در دستهای گرمش می گیرد، می دانم او مهربان است، حس می کنم.

عشق را به من هدیه می کند، عشقی که از تو سرگردان ، طلب می کردم. عشقی که هر گوشه به دریوزگیش می نشستم.آخر او شیفته ی عاشقان است و عاشقان دیوانه ی اویند.

به یاد دارم ناله ها سر می دادم، گلایه ها داشتم، عجزها فریاد می کردم که ای رویای من ترا قسم به هستی ، ترا قسم به زیبایی، ترا قسم به دوستی، عشق را به من ارزانی کن... اما دریغ که تو بیراهه  ای بیش نبودی.

او آمد بی هیچ چشمداشتی عشق را به من هدیه کرد، دوستی را برایم ارمغان آورد، محبت را در قلبم کاشت، زیبایی را در وجودم نهاد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

افسوس من، من سرگردان، حیران به دنبال تو رویای نفرین شده می آمدم. غافل از اینکه در منجلاب تو گرفتار می آیم. آه خوب به یاد دارم غل ها به پایم کردی، دستهایم را در آتش حسرت فرو بردی، قلبم... قلب پر از نیازم را سنگ کردی، وجودم را ویران نمودی. آری چه مشتاقانه به سویت گام برداشتم و اسیر شدم.

مهربانم آمد دستم را در گرمای دستش، پاهایم را در عزم دیدارش، قلبم را با عشقش و وجودم را با زیباییش سرشار کرد.

به آرامی در گوشم نجوا کرد، چشمانت را ببند تا مرا ببینی، دستانت را به سوی آسمان روانه کن تا دستانم را لمس کنی،پاهایت را در راهم نه تا به سویم راه یابی. قلبت را با محبت، دوستی و وجودت را با سبزی و طراوت من تازگی بخش تا صاف، پاک و بی غش شوی. چشمانم را بستم، پروازم را دیدم...به ناگاه صدای شوم تو مرا به زمین کشاند، برگشتم باز افسون نگاه دلفریبت شدم. او بانگ برآورد مرو!!!! دستانم را فشرد چه کنم رو به چه آرم؟ کدام راه را بروم؟ کدامین ره عشق، دوستی، آرامش ابدی را به من هدیه می کند؟

آن سراب زیباست و این نجوا دلنشین!

هر گاه دستم را می فشرد، چه حس زیبایی دارم. نگاهش می کنم جقدر زیباست. چقدردز  آغوش گرمش  آرام می گیرم.

و این داستان همچنان ادامه دارد...........

 

/ 28 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

در بيابان جنون سر گشته ام چون گرد باد همرهی بايد مرا مجنون صحرا گرد کو؟

ياسمين

سلام مرسی که خبرم کردی. از شانس من همش دير می رسم کلاس. به خدا هميشه همه جا سر وقت می رسم.نمی دانم چرا اينجا شانس نمی يارم. مرسی مرسی مرسی بچه زرنگ خيلی تو کلاس جادوگر مهربون زياده

مهدي

شراره جان سلام حق با شماست سعي مي كنم از باباي ياسمين ياد بگيرم

راهزاد

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

مهاجر

وای چه نجوای شور انگيزی

haft

سلام دوست خوبم.ممنون که بهم سر زدی...اميد وارم اين حس زيبا تو هيچ وقت گم نکنی...

بی نام و نشان

سلام. جهانی مملو از مجسمه های گلی و خاکی ! منجلاب هستی و نيستی و بوی مردگان سخنگو . عروسکان خيمه شب بازی و يا نمايشنامه ی بی متن . کسی سراغی از بادبادک های بی ريسمان نمی گيرد . و کسی حتی نگاهی به گوهر درونش نمی کند . مجسمه ای از گل و خاک شده ايم و گه گاهی دهانی تکان می دهيم و واژه هايی نه از جنس دات القدس بلکه از جنس بی معنايی خلق می کنيم تا شايد دروغی دوباره برای زنده بودنمان شود . بی نام و نشان سراغ از او گرفتم جواب آن سخن را من ز خود بايد گرفتم

مهدی

می توان با چاقو چشمان کودک درون را نابينا کرد و ميتوان با چاقو دستان اسیری را باز کرد...... کلمات مقدسند..... روحشان را در قفس غم و اندوه و وحشت محبوس نکن.....