جشن طبيعت

باد در میان شاخسار درختان شادمانه می رقصد! و در هر چرخش مشتی برگ زرد ونارنجی را در شادی خود سهیم می کند. آن ها را تا آسمان بالا می کشد، و با آرامش بر زمین می نشاند.صدای هلهله ی برگ ها در دل طبیعت می پیچد! ماه صورت خود را در پشت ابر سیاهی پنهان می کند، تا ریزش برگ ها را نبیند. مگر نمی بیند برگ ها از رقص در باد چقدر سرمستند! مگر نمی داند تا اوج می روند و اما باز هم با خاک هم آغوشند!

کاج ها هم به همراه باد می رقصند و با غمزه سر بر سر هم می گذارند تا مبادا پچ پچ های عاشقانه شان را باد بشنود.

 خاک باران را به مهمانی طبیعت دعوت می کند و با آغوش باز پذیرای مهمان خود می شود، گاه آب های باران را مشتاقانه می بلعد و گاه بر پای درختان جاری می سازد.

آب در پیچ و تاب دره خود را به سنگریزه ها می کوبد . ناگاه تخته سنگی راهش را سد می کند. راه به جایی ندارد! با خود می اندیشد، سپس همه ی قطرات را به یکپارچگی می خواند. قطره ها با هم جمع می شوند و نجوا می کنند. سنگ گوشش را نزدیک می آورد تا رازشان را بشنود ،که ناگاه آنها راهی از کناره ی سنگ می یابند و آواز خوان جاری می شوند، که مبادا در رکود بمانند و مرداب شوند!

درخت چنار پیر نفسی می کشد و با تکانی چند برگ نارنجی خود را با آب روانه می کند و آرام چشمانش را روی هم می گذارد! باد در گوشش زمزمه کنان می گوید:" تا بهار آرام بخواب"!!

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

عزيزم... من ادت کردم... اين پستت هم خيلی قشنگ بود. شاد باشی دوست من

باباعظيمی

** دعوت برای شرکت در جشن تولد در ساحل ارامش ** *********** دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند

جادوگر ۱۵۰

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام.ببخشید که دیر سر زدم بهتون آخه سفر بودم. ذخیره کردمتون که بخونمتون. سبز باشین و توانگر.

عقيق

سلام نازنين باد در ميان کيسوان طلايی پاييز می پيچد نويد آرامشی زمستانه برای تفکر را به درخت می دهد...

يک بهانه

سلام پاييز فصل نارنجی است و نارنجی يعنی قدرت فروکش کرده هميشه سبز باشی متشکر از حضورتان در يک بهانه ارادتمند سعيد جوشقانی

خط سوم

سلام 1- ساده موثر و زیبا بود . صمیمیت خاصی در این نگارش به چشم می خورد. 2-پایان تحسین بر انگیزی دارد که اینگونه می باید ...<باد در گوشش زمزمه کنان می گوید:" تا بهار آرام بخواب"!! > 3- عنوان این نوشته با متن نا همگون هست . اگر قرار بود در باره ی بهار می نوشتی چه عنوانی انتخاب می کردی؟ ... اماده شدن برای خواب طبیعت را می توان به < جشن > تشبیه کرد ؟ 4- تصویر سازی مناسبی در این نوشتار هست به طرزی که خواننده تمام این تصاویر را می بیند و می پذیرد مگر در یک مورد : < ماه صورت خود را در پشت ابر سیاهی پنهان می کند، تا ریزش برگ ها را نبیند. مگر نمی بیند برگ ها از رقص در باد چقدر سرمستند! مگر نمی داند تا اوج می روند و اما باز هم با خاک هم آغوشند! > چرا باید ماه چنین مورد پرسش قرار گیرد ؟ درست است . این یک نثر خیال پردازانه هست . شاید نویسنده در موقع نگارش چنین پر سشی بر زبانش جاری شده ... ولی وقتی اثر خود را در معرض مطالعه ی مخاطب قرار می دهد باید بیندیشد به چه دلیل خواننده چنین حسی می تواند داشته باشد ؟ 5-