تولد دوباره

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟!

ترانه خوان پیر در کوچه پس کوچه های شهر آواز عشق می خواند. صدایش تاریخ را ورق می زد. بذر آرزو در باغچه های امید می کاشت؛ و آن ها را با اشک دیده ی زمان آبیاری می کرد! علف هرزها را از بُن به در می آورد و می سوزاند. کوچه ها را با عطر گل ها معطر می ساخت. مردان شجاع را با عارفانه ترین نجواها به پا بوس یار می برد و بر سر سجاده ی عشق می نشاند تا زمین را عشق باران کنند. دست در دست یاران تا اوج آسمان می رفت و خود آرام بر خاک باغچه می نشست. دست نوازشی بر سر غریبان دیار آشنا می کشید و آن ها را نیز با خود تا مهمانی نور می برد. ترانه خوان پیر می خواند و می خواند و باغچه ی غرق گل را آبیاری می کرد و گل ها می شکفتند؛ اما به ناگاه همه جا سکوت حاکم شد و آوایش در کوچه ها گم شد!! پاییز مهمان ناخوانده ی کوچه پس کوچه های ماتم زده....و آه! چه بگویم ....مهمان دل های نیازآلود شد. صدای او در دل تاریخ و یاران ماند. حال آیا کسی هست آوازش را سر دهد باز؟ آیا کسی بارانی خواهدشد بر تن تشنه ی باغچه ؟ آیا کسی علف های هرز را خواهد  سوزاند سر تا سر؟ آیا کسی هست.....؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شراره