تولد دوباره

به کجا چنين شتابان!!

دستان و صورت پسرک بیش از کثیفی ظاهری غرق در غبار تنهایی، بی پناهی و بی کسی بود. پسرک نوجوان ثروت به او سپرده، چند اسکاچ، را در میان دستان پینه بسته اش می فشرد. اما چشمان پر نیازش به سوی دو جوان که طعم ذرت را با آب و تاب تعریف می کردند، خیره بود.

بادی سرد به سردی روح ما آدمهای بی تفاوت بر صورت بی پناه او تاخت، تا نگاه از ذرت برگیرد! اما چشمانش در تمنا غرق بود.

اسکاچ ها هم در دستانش از غصه مچاله شدند. باد خود را به در و دیوار می کوبید تا بوی ذرت را با خود از آنجا دور کند! اما ما آدمها او را نمی دیدیم!

پسرک با آه حسرت بر سر وجدان ما فریاد برآورد:" پس سهم من از انسان بودن چیست؟!"

سرافکنده و شرمگین لیوان ذرتی به دست  تنهایش سپردم و از او دور شدم. همین! چه می توان کرد؟ فقط توجیه!! " در تمامی کشورهای دنیا امثال او زیاد هستند!"

این مسکنی است برای وجدان خواب آلوده مان!! اما چرا یادمان می رود نام کشور ما به نام زیبای اسلام مزین شده؟!!

علی را فریاد می کنیم اما فریاد علی را نمی شنویم:" همانا خدای سبحان روزی فقرا را در اموال سرمایه داران قرار داده است، پس فقیری گرسنه نمی ماند، جز به کامیابی توانگران، و خداوند از آنان درباره ی گرسنگی گرسنگان خواهد پرسید." (حکمت های نهج البلاغه_ 328 )

وای بر ما!!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - شراره