تولد دوباره

وقتی زنگ ها به صدا در می آيند!

بی خبران در پس کوچه های شهر سر در گریبان آواز پوچی سر می دادند.

خفتگان در خواب سنگینی فرو رفته بودند.

مست ها در بیغوله ها غرق در هوس، مستانه نعره می زدند.

فرشتگان هر سو می دویدند تا شاید خفتگان را بیدار، بی خبران را آگاه و مست ها را هوشیار کنند.

اما دریغ.....

آسمان را ابری سیاه پوشاند، حتی فریادها و اشک های اسمان نیز کسی را بیدار و آگاه و هوشیار نکرد.

و همچنان همه.....

زمین از خشم جفای انسان غرید و بر خود لرزید!

زنگها از لرزش زمین به صدا در آمدند. گوش های زنگار زده را توان شنیدن آوای زنگ ها نیز نبود!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - شراره