تولد دوباره

پرواز

یه روزی وقتی هیچ کس نمی دید یکی از میون آدما پرید. لباس جسم شو از تنش کند و اونو جا گذاشت و رفت. .شاید کسی دیدش ولی به روی خودش نیاورد.  شاید اون موقع بعضی آدما چشاشونو بسته بودن تا بهتر فکر کنن! شاید بعضی دیگه حواسشون به زیبایی های دور و برشون بود. آها شاید بعضی دیگه فقط خودشونو می دیدن. راستی  ممکنه کسی یه ادم چاق با عرض و طول زیاد جلوش بود وپرواز اونو ندید!

 اما اون دنبال چشم سر آدما نبود. می خواست با چشم دل دیده بشه! وقتی اون رفت بارون می اومد. نه اینکه آسمون غمگین باشه، نه! آسمون از پرواز اون اینقدر خوشحال بود که اشکش در اومده بود. چه بارونی!!!

اون پرنده نبود....اما بال و پرشو شکوندن تا پرواز یادش بره! ولی اون بال و پر نمی خواست، چون پرنده نبود! راحتتر از پرنده توآسمون شهر آرزوها پر کشید و آزاد و رها شد.

اونجا گل لبخند روی لب های همه شون جوونه زده بود. اونا سبد سبد مروارید اشک به هم هدیه می دادن. محبت و عشق رو توی سفره ی روزانه می چیدند و اونا رو بدون هم دوست نداشتن و می خواستن همه ی آرزوها شونو با هم تقسیم  کنن! وهمه دست در دست به هر سو می رفتن.

و او از پروازش شاد و سر خوش بود!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شراره