تولد دوباره

تولد دوباره

فصل بهار، امید به تداوم ، نسیم ملایم ، خاموشی سرمای طبیعت و شروع تازگی و طراوت آغاز شد . فصل عشق، سبزی و شادمانی به سرزمین و خانه ام، قلب و روحم خوش آمدی!

باد مجنون وار، از میان شاخه های نو رسته و برگهای شاداب که با طنازی روی شاخه های برهنه نشسته اند، می گذرد. شکوفه ها را نوازش می کند و سپس خود را در آغوش آدمهای ماشینی و پوشالی می اندازد.

بهار دلربا ، نوای خوشت ، شمیم عطر گلهایت مرا در بودن راسخ تر می کند. بیا و کاخ آرزوهایم را با دستان  عاشقت بنا کن! از شکوفه ها و گل های یاس و همیشه بهارت دیوار کاخم را بساز! امید را درون اتاقها بنشان! پنجره های خاطرات را با پیچک عشق ماندگار ساز!

بهارم تو تولد دوباره ی طبیعت و من و مایی!!

آدمهای سنگی با قلب های یخ زده ، چشم های خواب آلوده شان را به روی بهار می بند ند و با پاهای نا توان و بی رمقشان به دنجی می خزند تا شاید لا بلای خود گم شوند!

 آسمان می غرد و با تندری به انسان ها می گوید: " غافلان فرصت را از دست ندهید، عاشقی و مهر و محبت را از بهار بیاموزید که عشق را بی دریغ و بی منت به همگان ارزانی می کند. عشق را پر پر نکنید ."

اما انسان های بی روح در خیابان های باران زده قدم هایشان را تند تر می کنند تا مبادا آسمان با اشک های پاکش آنها را بشوید.

آسمان بی محابا می بارد، لحظه ای تمامی  زمین را به روی آنها روشن می کند و می نالد: " آه ، ای کور دلان ببینید این همه زیبایی را." اما آدمها به خانه های بی روحشان پناه می برند.

و من با خود تنهایم و از خلوت خود سرمست ! گرچه در تمامی رویاهایم ، خاطراتم و خواسته هایم گم شدم .  اینک از بهار آموختم تا روزی سکوت را بشکنم ، فریاد شوم ومست از عشق، بگویم:" ای زندگی مرا در میان آدمک هایی که در پیله ی وحشتشان می پوسند غرق مکن! مرا با خود آشتی ده ."آن روز دیگرتنها نخواهم ماند و نمی خوانم :"من در پیله ی تنهایی خود خوشبختم!"

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - شراره