تولد دوباره

به شهر لاله ها‌،نیزارها،نخل های سوخته ی خرمشهر معطر از خون شهیدان خوش آمدید!

اینجا مانند آیینه ای از خاطرات است، خاطراتی که از دور آنرا به نظاره نشسته بودم. روزهایی که اضطراب و  وحشت با شجاعت و ایثار توام شد و مقاومت را در ورق ورق تاریخ سرزمین مظلومم مکتوب کرد.

 مردمانی فداکار و خونگرم در رگهای این سرزمین جاری هستند.اما دردها و رنجهای نهفته در سینه هایشان از تبسم لبهایشان نکاسته . جسم های زخم خورده، روح های آزاده و رهایشان را محصور نکرده و چهره های سوخته شان حکایت از سوختگی قلبهایشان دارد.

نخل های بی سر سایه ای ندارند،اما ستون هایی هستند تا استواری مردمان را نشان دهند. ذرات خاک بوی عشق را به مشام می رساند. کارون دیگر رنگ خون ندارد اما دلش خون است!

نسیمی با عشق خود را به کارون می زند، آرامش کارون را به حسرت می نشیند!!! وقتی اشک های کارون را می بیند و رازهایش را می شنود خود را در آن غرق می کند و سرمایش را می رباید. شتابان سویم می آید و عشق کارون را در من می ریزد. لبریز از عشق پلک هایم را به روی هم می گذارم و با ولع تمامی هوای اطرافم را می بلعم . چشم هایم را باز می کنم ....وای کارون در این سالها چه بر سرت آمده؟! تلاطم خون ، لنج های غرقه در آب ، صدای خمپاره ..توپ، فرزندان وطنم!!!

ابر چشمانم طغیان می کند ، سر به آسمان بلند می کنم...مهربانم ، یاورم! کارون و مردمش هنوز تنهایند!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - شراره