تولد دوباره

يکی بود يکی نبود....

یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ کس نبود. با فریاد، نوزادی  به سرای زمین پا گذاشت. زمینی که هسته ی

مرکز ی اش فلز و آتش و پوسته اش از سنگ و خاک است. زمینی که دور خودش می گردد و دور خورشید نیز! پس نوزاد هم به دور خودش می گردد و هم به دور خورشید!!نوزاد این را نمی دانست که از آغاز باید بگردد حتی نمی دانست که او هیچ است و همه اوست!!!

نوزاد کودکی شد، می خواست بداند درخت در کجا ریشه دارد؟ انتهای زمین کجاست؟ خورشید چگونه می تابد؟ شب از کجا می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شنید که او همه را برای او آفریده....

کودک نوجوانی شد، می خواست بداند خانه ی دوست کجاست ؟؟؟ شنید که در قلب او!!!!

نوجوان جوان شد، می خواست بداند گرما هست یا سرما؟ روشنایی است یا ظلمت؟ شنید گرما و روشنایی همه اوست!!

جوان بزرگسال شد، می خواست بداند یک با یک مساوی است یا نه؟! شنید فقط او یک است و بس!!!

بزرگسال میانسال شد، می خواست بداتد درخت در کجا ریشه دارد...خانه ی دوست کجاست...گرما هست یا سرما...یک کدامین است...شنید او خودهمه سوال است وجواب!!!

میانسال کهنسال شد، می خواست بداند بدور خودش می گردد یا خورشید؟؟ شنید ابتدا و انتها اوست پس به دور او می گردد و با خود زمزمه کرد" یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود "

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥ - شراره