تولد دوباره

عشق بيکران

صدای زوزه ی سگها خلوت شب را می شکست. نوای دلنشین رودخانه که از باران های پاییزی غرق شادی بود، در صدای سگها گم می شد.

آسمان فانوس های زیبایش را به دستان فرشته ها داد، تا ره گمگشتان را نشان باشند.

باد تلنگور ملایمی بر شیشه ی پنجره زد، تا اگر خفته ای با خوابی سبک بود، با شب به نجوا بنشیند.

جیرجیرکی خود را به روی شاخه ای در نزدیکی سروی رساند، تا نور ماه را از پشت سبزی سرو ببیند.

و من در گوشه ای دنج آرام خزیده ام تا مبادا آرامش شب را بر هم زنم، و دستانم را به سوی بیکرانها می فرستم، تا دستان غریبم را مهربانی به گرمی بفشارد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - شراره