تولد دوباره

هبوط در کوير

شب بود. کویر در سکوت! و من در انتهای خود ایستاده بودم. خاک تشنه ی کویر مانند دریای مواج متلاطم بود. تک درختی تشنه به انتظار قطره ای باران ریشه هایش را تا عمق خاک فرو برده و باد سرد شبانگاهی را به نظاره نشسته تا تنها امید یک خسته در کویر باشد.

بی تا ب  به سویش می شتا بم اما گویا تک درخت سرابی بیش نبود. کویر در جنب وجوش، در تکاپو و من در خود وامانده . اسماعیل کوچکم کو تا با گریه هایش مرا در یافتن چشمه ای زلال و جوشان یاری کند.

چشمانم را می بندم تا در درونم سبزی و آبادی ببینم اما سرمای کویر مرا هوشیار می کند تا در واقعیت بمانم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥ - شراره