تولد دوباره

يه روز متفاوت....

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. امروز چقدر احساس سبکی دارم،چه حس خوبی ...چابک وفرز! وقتی پایم را روی زمین گذاشتم گویی بر روی ابرها پرواز می کردم.چه ازدحامی در بیرون اتاق بود، وای من با اینهمه سروصدا چطور خواب بودم؟

به سمت در رفته و خواستم در را باز کنم اما نتوانستم...در را چه کسی قفل کرده بود؟ آرام بر در زدم اما با اینهمه سرو صدا  صدایی به گوششان نمی رسید. ضربات را محکم تر بر در کوبیدم اما نه نمی شنیدند....نامشان را با فریاد صدا زدم، نه  نمی شنوند، چرا اینقدر شلوغ می کنند ؟

نا امید به سمت تخت برگشتم. آرام بر لبه ی تخت نشستم وبا خود اندیشیدم چگونه فریادم را نمی شنوند؟ در همین موقع در باز شد ...او اخم آلود و غمگین وارد اتاق شد.سلام کردم با سردی از کنارم رفت، حتی جواب سلامم را نیز نداد! با لبخندی تلخ از اتاق رفتم.

با شتاب به سوی آشپزخانه رفتم. هیچکس تحویلم نمی گرفت....غمگین بودند و گریه می کردند اما نمی گفتند چرا...

نمی خواستم روز زیبایم  را خراب کنم، پس باید رفتارشان را نادیده می گرفتم. روی مبل لم دادم همه گریه می کردند. گفتم" آخه چی شده، چرا به من نمی گین؟"

با صدای زنگ همه  از جا بلند شدند و اشکها دیگر به پهنه ی صورتهاشان جاری بود. با دلخوری گفتم "نگفتین چی شده نمی دونستم  مهمون میاد حالا با این قیافه ...."

سریع رفتم تا لباسی مناسب بپوشم" وای باز در اتاق را کی قفل کرده؟" اما همه گریه می کردند و جوابی نمی دادند. کجا برم؟چرا اینا اینجوری می کنن من آمادگی حضور مهمون رو ندارم!!! به یکی از اتاقها پناه بردم تا شاید کسی برایم پوششی مناسب بیاره.

به ناگاه صدای فریاد پدر و مادرم رو شنیدم ....نام مرا چه دلخراش صدا می کردند...دیگه سر از پا نمی شتاختم، سراسیمه خود را به آنها رساندم. در اتاق بودند و مرا می خواندند...گفتم" من اینجام چرا اینقدر آشفته اید!!" اما به ناگاه خود را بر روی تخت دیدم. من آرام خفته بودم!!!!! لبخندی زدم و در کنارشان نشستم......

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥ - شراره