تولد دوباره

می توانم....

رفتنش را باور نمی کردم، گرچه باید می رفت و می دانستم می رود. مشتاقانه خواهان ماندنش برای یک روز دیگربودم.اما رنگینی آ سمان شهر خبر از رفتنش می داد . اشکهایم جاری بود و با خود نجوا می کرد م :

آ یا می توا نم ، مقام دانای بی همتا را باور کنم؟

آ یا می توا نم ، به شنوا و بینا بودنش ا طمینان قلبی داشته باشم؟

آ یا می توا نم ، جهاد ، و بسی دشوارتر از هر جها دی ، مبارزه با نفس اماره را درک نمایم ؟

آ یا می توا نم ، به قدر طا قتم در طلب رضای او بکوشم ؟

آ یا می توا نم ، یقین کنم که ا و مرا در مشقت و رنج نمی ا ندازد ؟

آ یا می توا نم ، قدرمحبتهایش را بدانم ؟

آ یا می توا نم ، آغوش گرمش را همیشه پناهگاهم سازم ؟

آ یا می توا نم ، سالی دیگر هم اجازه ی دیدن و لمس کردن این روزهای  ملکوتی را داشته باشم؟

در حالی که او را حس می کردم با  خود زمزمه کردم ، مهربانم  مرا دوست دارد پس می توا  نم.....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ - شراره