تولد دوباره

با صد هزار جلوه برون آمدی که من......

خورشید بی دریغ گرمایش را نثار ساکنین خواب آلوده ی زمین می کرد، به امید بیدار شدن انسان ها از خواب سنگنین زمینی شان!آسمان آبی انوار قرمز و نارنجی خورشید را شادمانه در خود نگاه می داشت.لکه ابری در آغوش آسمان، غوطه ور خود را به دور دست ها می رساند. گوشه ای از آسمان رنگ آبیش را می باخت و رنگ پاکی به خود می گرفت!درخت کاج سر به آسمان بلند کرد. حرکت باد ملایم سرش راخم می کرد؛ گویا آفریننده ی خورشید را نیایش می کند و اما انسان ها! همچنان خواب بودند و نمی دیدند.نسیم پاورچین پاورچین از شاخه ای به شاخه ی دیگر سر می زد؛ روی گل ها دست می کشید و بویشان را می بلعید و سرمست از طراوت جوانه ها خاک های نرم را بهم می زد و از آنجا خود را به زیر پای درختان می کشید و می رفت.گل های بنفشه و پامچال گلبرگ هایشان را در باد تکان می دادند و خوشحال از رسیدن بهار، از سختی های زمستان در گوش هم می گفتند و از تولد دوباره شادمان بودند. اما انسان ها همچنان خواب آلوده روی بر میگرداندند و می گفتند:" چه کسی دیده پس از مرگ حیاتی هست؟"!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧ - شراره