تولد دوباره

بلور احساس

    تو را دیدم! آن سوی افق با چشمانت لبخند زدی و در تن پوش رویا فرو رفتی. سرت را بر پای زمین گذاشتی و چشمانت را تا کهکشان ها به سفر بردی. دستان پر مهر درخت را در دستانت فشردی. با آسمان خود را پوشاندی تا مبادا چشمان ناپاک بر تو بنشیند. تو را دیدم. آری تو بودی! صدایت را هم شنیدم، که با آواز گنجشک ها همراه شدی، کلاغ ها را به دیار عشق کشاندی! صدای تو بود که جیرجیرک ها را تا انتهای شب بیدار نگه داشت!

    و تو را دیدم که با انگشتانت بر ماسه ی نرم زندگی نوشتی: "من خوشبختم!" و چشمانت همچنان لبخند می زد!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦ - شراره

به کجا چنين شتابان!!

دستان و صورت پسرک بیش از کثیفی ظاهری غرق در غبار تنهایی، بی پناهی و بی کسی بود. پسرک نوجوان ثروت به او سپرده، چند اسکاچ، را در میان دستان پینه بسته اش می فشرد. اما چشمان پر نیازش به سوی دو جوان که طعم ذرت را با آب و تاب تعریف می کردند، خیره بود.

بادی سرد به سردی روح ما آدمهای بی تفاوت بر صورت بی پناه او تاخت، تا نگاه از ذرت برگیرد! اما چشمانش در تمنا غرق بود.

اسکاچ ها هم در دستانش از غصه مچاله شدند. باد خود را به در و دیوار می کوبید تا بوی ذرت را با خود از آنجا دور کند! اما ما آدمها او را نمی دیدیم!

پسرک با آه حسرت بر سر وجدان ما فریاد برآورد:" پس سهم من از انسان بودن چیست؟!"

سرافکنده و شرمگین لیوان ذرتی به دست  تنهایش سپردم و از او دور شدم. همین! چه می توان کرد؟ فقط توجیه!! " در تمامی کشورهای دنیا امثال او زیاد هستند!"

این مسکنی است برای وجدان خواب آلوده مان!! اما چرا یادمان می رود نام کشور ما به نام زیبای اسلام مزین شده؟!!

علی را فریاد می کنیم اما فریاد علی را نمی شنویم:" همانا خدای سبحان روزی فقرا را در اموال سرمایه داران قرار داده است، پس فقیری گرسنه نمی ماند، جز به کامیابی توانگران، و خداوند از آنان درباره ی گرسنگی گرسنگان خواهد پرسید." (حکمت های نهج البلاغه_ 328 )

وای بر ما!!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - شراره

چرا گريه نه؟!

سال ها ست که دلم نمی خواهد، کسی اشک هایم را ببیند. اما این روز ها چشمانم بهانه گیرشده اند و اشک های مهار گسیخته کویر صورتم را سیراب می کنند. چه شادمانه خود را از قفس چشمانم رها می سازند. گویی سال ها آنها را در زندان چشمانم به اسارت گرفته بودم.

گریه بهانه نمی خواهد! مگر دل شکسته را به جز گریه چه آرام می کند؟! دل شکسته هر جور شکسته باشد، شکسته است! چرا و چطور نمی داند." مهم نیست" هم سرش نمی شود. فقط می داند قطعه قطعه شده، تکه تکه های آن ذره ذره ی وجودش را پاره پاره می کند. می شکند و همه ی وجود او را می شکافد!

اشک ها تنها مرهم شکاف هاست. صادقانه بگویم: گریه بهانه نمی خواهد!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - شراره