تولد دوباره

جشن طبيعت

باد در میان شاخسار درختان شادمانه می رقصد! و در هر چرخش مشتی برگ زرد ونارنجی را در شادی خود سهیم می کند. آن ها را تا آسمان بالا می کشد، و با آرامش بر زمین می نشاند.صدای هلهله ی برگ ها در دل طبیعت می پیچد! ماه صورت خود را در پشت ابر سیاهی پنهان می کند، تا ریزش برگ ها را نبیند. مگر نمی بیند برگ ها از رقص در باد چقدر سرمستند! مگر نمی داند تا اوج می روند و اما باز هم با خاک هم آغوشند!

کاج ها هم به همراه باد می رقصند و با غمزه سر بر سر هم می گذارند تا مبادا پچ پچ های عاشقانه شان را باد بشنود.

 خاک باران را به مهمانی طبیعت دعوت می کند و با آغوش باز پذیرای مهمان خود می شود، گاه آب های باران را مشتاقانه می بلعد و گاه بر پای درختان جاری می سازد.

آب در پیچ و تاب دره خود را به سنگریزه ها می کوبد . ناگاه تخته سنگی راهش را سد می کند. راه به جایی ندارد! با خود می اندیشد، سپس همه ی قطرات را به یکپارچگی می خواند. قطره ها با هم جمع می شوند و نجوا می کنند. سنگ گوشش را نزدیک می آورد تا رازشان را بشنود ،که ناگاه آنها راهی از کناره ی سنگ می یابند و آواز خوان جاری می شوند، که مبادا در رکود بمانند و مرداب شوند!

درخت چنار پیر نفسی می کشد و با تکانی چند برگ نارنجی خود را با آب روانه می کند و آرام چشمانش را روی هم می گذارد! باد در گوشش زمزمه کنان می گوید:" تا بهار آرام بخواب"!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ - شراره

سکوت دلنشین

همه جا ساکت و آرام بود. سر بر بالش نرم و غرق در سکوت و تاریکی! نور چراغ از درز در، دزدانه به درون اتاق سرک می کشید. مژگانم با اشعه های نور ،در بازی نور وتاریکی همبازی شدند! ریه ام هوای درون اتاق را می بلعید، اکسیژن هایش را با شتاب جدا می ساخت و دی اکسید کربن ها را آرام به بیرون هل می داد، تا مبادا سکوت را بشکند!

عقربه ها عجولانه به جلو می دویدند تا زمان بی حرکت نماند!

صدای بلعیدن و پرتاب هوا در ریه هایم،خود را با تیک تاک ساعت روی دیوار، هم آهنگ می کرد و سمفونی زیبایی را در این سکوت در گوشم می نشاند!

جیرجیرکی در خلوت خود از دنج تنهایی بیرون آمد و از ورای پنجره با آوازش مرا در سکوت آن سو ترها شریک کرد! و من سر مست از سکوت با آهنگ نفس هایم ، تیک تاک ساعت و آواز جیر جیرک در نگاه دزدانه ی نور لبخند زدم!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - شراره