تولد دوباره

فنا فی الله

در آیینه ی چشمان پر فروغت خودم را می بینم. در شفافیت چشمانت می درخشم. از زیبایی خود به وجد آمده ام. غرق در خوشی روی سوی خود بر می گردانم.لرزه براندامم می افتد، موی بر تنم راست می شود. وای چقدر ژولیده و پریشانم! چشمان مهربان تو مرا زیباترین می بیند!!! پس خود را باز هم در چشمانت غوطه ورمی سازم. دستان سرد و منجمدم را با مهر در گرمای دستانت پنهان می کنی، تا یخ های سالها ذوب شود. از دستان رحمانت گرمای دلنشینی در وجودم جا خوش می کند و جویهای زندگی در وجودم به تلاطم می افتند. به ناگه صدای قلبم را می شنوم که مشتاقانه در سینه می تپد و جریان گلبول های سفید و قرمز را، که دست در دست با سر دادن قهقهه خود را به تمامی اعضای بدنم می رسانند ، حس می کنم. چشمانم در چشمان دلربای تو مرا رقصان می بیند. شادان و خندان بر خود نگاهی دوباره می اندازم. به تو نگاه می کنم،لبخند زیبایت مرا به زندگی دعوت می کند. آری زندگی را دوست دارم،هدیه ای از تو! دستم را در دستانت می گیری و با من گام بر می داری و در گوشم می خوانی....همیشه با توام، از هیچ مترس!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - شراره

وقتی زنگ ها به صدا در می آيند!

بی خبران در پس کوچه های شهر سر در گریبان آواز پوچی سر می دادند.

خفتگان در خواب سنگینی فرو رفته بودند.

مست ها در بیغوله ها غرق در هوس، مستانه نعره می زدند.

فرشتگان هر سو می دویدند تا شاید خفتگان را بیدار، بی خبران را آگاه و مست ها را هوشیار کنند.

اما دریغ.....

آسمان را ابری سیاه پوشاند، حتی فریادها و اشک های اسمان نیز کسی را بیدار و آگاه و هوشیار نکرد.

و همچنان همه.....

زمین از خشم جفای انسان غرید و بر خود لرزید!

زنگها از لرزش زمین به صدا در آمدند. گوش های زنگار زده را توان شنیدن آوای زنگ ها نیز نبود!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - شراره