تولد دوباره

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

مسافر خسته پاهایش دیگر توان حرکت نداشت. او کوله بار پر از خود واقعی اش را در گوشه ای گذاشت. دستانش را در دستانم فشرد و با چشمان آبی اش تمامی دوست داشتنی هایش را بلعید.
غافل از اینکه او می رود و این آخرین دیدار است...به او فردای دیگر را وعده دادم و او فقط سرش را تکان داد.
فردا آمد و امروز ما شد. آغازی نو و مجالی دوباره برای بینندگان طلوع خورشید! اما مسافر درد کشیده ی ما آخرین نگاهش را در کنار آخرین رمقش در گوشه ای از کوله بارش گذاشت و رفت.
آری امروز هم آمد اما بدون او!! و من سرگردان در خود فرو رفتم که در فراق او چه کنم؟ برای سفر کرده ام و دوری از او و محبت هایش اشک ببارم یا برای پر کشیدن دردها از جسم تکیده اش شاد باشم؟!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - شراره