تولد دوباره

عشق بيکران

صدای زوزه ی سگها خلوت شب را می شکست. نوای دلنشین رودخانه که از باران های پاییزی غرق شادی بود، در صدای سگها گم می شد.

آسمان فانوس های زیبایش را به دستان فرشته ها داد، تا ره گمگشتان را نشان باشند.

باد تلنگور ملایمی بر شیشه ی پنجره زد، تا اگر خفته ای با خوابی سبک بود، با شب به نجوا بنشیند.

جیرجیرکی خود را به روی شاخه ای در نزدیکی سروی رساند، تا نور ماه را از پشت سبزی سرو ببیند.

و من در گوشه ای دنج آرام خزیده ام تا مبادا آرامش شب را بر هم زنم، و دستانم را به سوی بیکرانها می فرستم، تا دستان غریبم را مهربانی به گرمی بفشارد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - شراره

عاشقانه

عاشقم بر تو مگر بر من مجال آید

سِحرِ جادوی نگاهت مرا، اندر جمال آید

سَحَر با آن صبا، افسانه ها گفتم

مگر با تو مرا، آنگه وصال آید

نگویم من به کس راز نهفته در وجودم را

که بی تو هیچم و در من ملال آید

مراحق حیات و سمات دادی

وین انجمن شاید مرا اندر کمال آید

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - شراره

هبوط در کوير

شب بود. کویر در سکوت! و من در انتهای خود ایستاده بودم. خاک تشنه ی کویر مانند دریای مواج متلاطم بود. تک درختی تشنه به انتظار قطره ای باران ریشه هایش را تا عمق خاک فرو برده و باد سرد شبانگاهی را به نظاره نشسته تا تنها امید یک خسته در کویر باشد.

بی تا ب  به سویش می شتا بم اما گویا تک درخت سرابی بیش نبود. کویر در جنب وجوش، در تکاپو و من در خود وامانده . اسماعیل کوچکم کو تا با گریه هایش مرا در یافتن چشمه ای زلال و جوشان یاری کند.

چشمانم را می بندم تا در درونم سبزی و آبادی ببینم اما سرمای کویر مرا هوشیار می کند تا در واقعیت بمانم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥ - شراره