تولد دوباره

عظمت بايد در نگاه تو باشد....

صدای جغد سکوت شب را چه معنا دار می شکست او دردور دستها بر روی درختی غریبانه آواز سر می داد. به یادم هست که می گفتند آوازش شوم است . اما از کودکی نوای جغد را ، که با غروب آقتاب بر بلندای درختان تبریزی یا چنار پیری می نشست، دوست داشتم. و از لابلای ناله هایش صدای خدا را می شنیدم. وقتی آوازش با نغمه ی جیرجیرکها در هم می آمیخت ، چه لالایی زیبا و دلنشینی در گوشم زمزمه می کرد...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥ - شراره

روزگار عجيبی است نازنين

قلم بر کاغذ می سرد و دریایی از سخن در کلماتی خلاصه می شود.کیست که این نوشته ها را بیابد و بخواند؟آیا باید بعد از من خوانده شوند؟ تا با کلمه ی "بیچاره  " فقط دل خود را آرام سازند؟

افسوس که این مردم مردگان را بر زندگان ترجیح می دهند. چرا باید اینگونه باشد؟ زمانی که می شود بود و از بودن لذت برد ، چرا نبودن را حسرت بخوریم؟!

ملتی که جسمهای بی روح را می پرستند...جسمهایی که چون چوب خشکیده اند....جسمهایی که توان فریاد ندارند، اعتراض نمی کنند، گوش هم نمی دهند. و ای کاش لحظه ای خدا این جسم را توان می داد تا برخیزد و همگان را بنگرد و بگوید :" ای دغل بازان، ای ریاکاران آنروز که بودم مرا ندیدید، صدایم و فریادم  را نشنیدید، اشکهایم را نظاره و تنهاییم را درک نکردید....حال با اشکهایتان و مویه های ریاکارانه تان برایم پایکوبی می کنید؟"

اما خواست خدا این است که در جهل باشیم و پنداریم مردمی نیک هستیم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥ - شراره

يه روز متفاوت....

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. امروز چقدر احساس سبکی دارم،چه حس خوبی ...چابک وفرز! وقتی پایم را روی زمین گذاشتم گویی بر روی ابرها پرواز می کردم.چه ازدحامی در بیرون اتاق بود، وای من با اینهمه سروصدا چطور خواب بودم؟

به سمت در رفته و خواستم در را باز کنم اما نتوانستم...در را چه کسی قفل کرده بود؟ آرام بر در زدم اما با اینهمه سرو صدا  صدایی به گوششان نمی رسید. ضربات را محکم تر بر در کوبیدم اما نه نمی شنیدند....نامشان را با فریاد صدا زدم، نه  نمی شنوند، چرا اینقدر شلوغ می کنند ؟

نا امید به سمت تخت برگشتم. آرام بر لبه ی تخت نشستم وبا خود اندیشیدم چگونه فریادم را نمی شنوند؟ در همین موقع در باز شد ...او اخم آلود و غمگین وارد اتاق شد.سلام کردم با سردی از کنارم رفت، حتی جواب سلامم را نیز نداد! با لبخندی تلخ از اتاق رفتم.

با شتاب به سوی آشپزخانه رفتم. هیچکس تحویلم نمی گرفت....غمگین بودند و گریه می کردند اما نمی گفتند چرا...

نمی خواستم روز زیبایم  را خراب کنم، پس باید رفتارشان را نادیده می گرفتم. روی مبل لم دادم همه گریه می کردند. گفتم" آخه چی شده، چرا به من نمی گین؟"

با صدای زنگ همه  از جا بلند شدند و اشکها دیگر به پهنه ی صورتهاشان جاری بود. با دلخوری گفتم "نگفتین چی شده نمی دونستم  مهمون میاد حالا با این قیافه ...."

سریع رفتم تا لباسی مناسب بپوشم" وای باز در اتاق را کی قفل کرده؟" اما همه گریه می کردند و جوابی نمی دادند. کجا برم؟چرا اینا اینجوری می کنن من آمادگی حضور مهمون رو ندارم!!! به یکی از اتاقها پناه بردم تا شاید کسی برایم پوششی مناسب بیاره.

به ناگاه صدای فریاد پدر و مادرم رو شنیدم ....نام مرا چه دلخراش صدا می کردند...دیگه سر از پا نمی شتاختم، سراسیمه خود را به آنها رساندم. در اتاق بودند و مرا می خواندند...گفتم" من اینجام چرا اینقدر آشفته اید!!" اما به ناگاه خود را بر روی تخت دیدم. من آرام خفته بودم!!!!! لبخندی زدم و در کنارشان نشستم......

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥ - شراره

آرامش ابدی

سلام ای رویای نفرین شده ی من، می بینمت سبکسر به هر سو پر می کشی، کرشمه ها داری ، چه پوچ و بی سرانجامی!

سالها با چشمانی بسته بدنبالت می دویدم و خود نمی دانستم نابودی خود را با تو رقم میزنم.

تو تنها سراب من نبودی و نیستی، همه را به دام خود اسیر کردی و به طمع انداختی.

می دانم، خوب می دانم با تو هیچ کس به کامی نرسید.تو انتهای آرزو نیستی، همه دریافتن منبع انرژی در سراب تو گرفتار آمدند.

می دانم، خوب می دانم هر گاه محو تماشای تو می شوم مسخ خواهم گشت و بنیانم را با دستان خود ویران خواهم ساخت .  این دانستنها را چه سود ... می آیم، مسخ میشوم.

اما او یارییم می کند، در چشمهایم خیره می شود، زیباییش را می بینم.

دستهایم، دستهای سردم را در دستهای گرمش می گیرد، می دانم او مهربان است، حس می کنم.

عشق را به من هدیه می کند، عشقی که از تو سرگردان ، طلب می کردم. عشقی که هر گوشه به دریوزگیش می نشستم.آخر او شیفته ی عاشقان است و عاشقان دیوانه ی اویند.

به یاد دارم ناله ها سر می دادم، گلایه ها داشتم، عجزها فریاد می کردم که ای رویای من ترا قسم به هستی ، ترا قسم به زیبایی، ترا قسم به دوستی، عشق را به من ارزانی کن... اما دریغ که تو بیراهه  ای بیش نبودی.

او آمد بی هیچ چشمداشتی عشق را به من هدیه کرد، دوستی را برایم ارمغان آورد، محبت را در قلبم کاشت، زیبایی را در وجودم نهاد.

افسوس من، من سرگردان، حیران به دنبال تو رویای نفرین شده می آمدم. غافل از اینکه در منجلاب تو گرفتار می آیم. آه خوب به یاد دارم غل ها به پایم کردی، دستهایم را در آتش حسرت فرو بردی، قلبم... قلب پر از نیازم را سنگ کردی، وجودم را ویران نمودی. آری چه مشتاقانه به سویت گام برداشتم و اسیر شدم.

مهربانم آمد دستم را در گرمای دستش، پاهایم را در عزم دیدارش، قلبم را با عشقش و وجودم را با زیباییش سرشار کرد.

به آرامی در گوشم نجوا کرد، چشمانت را ببند تا مرا ببینی، دستانت را به سوی آسمان روانه کن تا دستانم را لمس کنی،پاهایت را در راهم نه تا به سویم راه یابی. قلبت را با محبت، دوستی و وجودت را با سبزی و طراوت من تازگی بخش تا صاف، پاک و بی غش شوی. چشمانم را بستم، پروازم را دیدم...به ناگاه صدای شوم تو مرا به زمین کشاند، برگشتم باز افسون نگاه دلفریبت شدم. او بانگ برآورد مرو!!!! دستانم را فشرد چه کنم رو به چه آرم؟ کدام راه را بروم؟ کدامین ره عشق، دوستی، آرامش ابدی را به من هدیه می کند؟

آن سراب زیباست و این نجوا دلنشین!

هر گاه دستم را می فشرد، چه حس زیبایی دارم. نگاهش می کنم جقدر زیباست. چقدردز  آغوش گرمش  آرام می گیرم.

و این داستان همچنان ادامه دارد...........

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥ - شراره

می توانم....

رفتنش را باور نمی کردم، گرچه باید می رفت و می دانستم می رود. مشتاقانه خواهان ماندنش برای یک روز دیگربودم.اما رنگینی آ سمان شهر خبر از رفتنش می داد . اشکهایم جاری بود و با خود نجوا می کرد م :

آ یا می توا نم ، مقام دانای بی همتا را باور کنم؟

آ یا می توا نم ، به شنوا و بینا بودنش ا طمینان قلبی داشته باشم؟

آ یا می توا نم ، جهاد ، و بسی دشوارتر از هر جها دی ، مبارزه با نفس اماره را درک نمایم ؟

آ یا می توا نم ، به قدر طا قتم در طلب رضای او بکوشم ؟

آ یا می توا نم ، یقین کنم که ا و مرا در مشقت و رنج نمی ا ندازد ؟

آ یا می توا نم ، قدرمحبتهایش را بدانم ؟

آ یا می توا نم ، آغوش گرمش را همیشه پناهگاهم سازم ؟

آ یا می توا نم ، سالی دیگر هم اجازه ی دیدن و لمس کردن این روزهای  ملکوتی را داشته باشم؟

در حالی که او را حس می کردم با  خود زمزمه کردم ، مهربانم  مرا دوست دارد پس می توا  نم.....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ - شراره