تولد دوباره

پاييز

می گویند پاییز ملال انگیز و غمناک است. سنگینی غروب پاییز را هیچ فصلی ندارد. برگهایش مرده و خشکیده اند. روزهایش غم افزا و محنت بار است.

چرا نمی گویند این فصل رنگین و پرشور چه در پشت سر داشته و

چه در پیش رو می آورد؟

برگهای رنگارنگ و خشکیده با خش خش خود نجوا کنان می گویند ما روزی زنده و سبز بودیم و پس از ما برگهای دیگری می آیند و می روند.

آسمان با غرش خود بر سر یکایک موجودات فریاد بر می آورد که هنوز در ذره ای از درک عالم مانده اید.

باد زوزه کشان از میان شاخه های برهنه می گذرد،از میان ساختمانهای سر به فلک کشیده و بی روح عبور می کند،تند بادی می شود تا با تازیانه ی خود بر جسم انسانها بکوبد.شاید روح خواب آلودمان را بیدار کند و بگوید بعد از این مرگ طبیعت،برزخی است و بهاری. پس ای انسان آگاه باش وآماده ی برزخ و بهار خود.

آفتاب سرد پاییزی یادآوری می کند که روزگاری گرمای وجودم ترا می سوزاند.امروز کم رنگم،فردا کم رنگتر اما خاموشی ندارم و باز گرمایم را برای شما انسانهای خواب آلود به ارمغان می آورم.

باران پاییزی بی دریغ همه ی آلودگیها،ناپاکیها وزشتیها را از طبیعت می زداید و با رگبارهای گاه وبیگاهش مویرگهای جاری زندگی را به انسانهای غافل هدیه می دهد.

انسان خودخواه پاییز را چگونه غم انگیز می داند؟ روزهایی که پاکی، زندگی وبودن را با مهر بر پای یکایک ما می ریزد؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥ - شراره

فزت برب الکعبه

آهن چه ماده ای است؟ سخت ، محکم و سرد! اما وقتی آنرا در نزدیکی

 

آتش می گذاریم ، گرما ، حرارت و سرخی آتش را در خود حفظ می کند.

 

آن زمان شکل می گیرد وقتی سرد و سیاه نیست.

 

و علی اینگونه بود . او در جوار حق نور بر گرفته و با طاعت و عبادت یکتا

 

آفریننده ی خود نمادی از آهن گداخته شده بود. او نبز انسان بود با

 

مربی نیک و اراده ای والا! هنگام بندگی موانع  میان خود و خالق را

پیشاپیش از بین برده بود .در واقع او خود در عشق خدا گداخته شده بود.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥ - شراره

ای کاش....

ای کاش می توانستم به خود ثابت کنم هستم و گامهایم را استوارتر بردارم.

 

ای کاش می توانستم آنگونه که می گویم خدای را حس کنم.

 

ای کاش می نوانستم تصورات واهی را دور بریزم.

 

ای کاش می توانستم توان ایستادگی در برابر زشتیها را داشته باشم.

 

ای کاش میتوانستم بر سرکشی های نفسم غلبه کنم.

 

ای کاش می توانستم بر او فریاد برآرم که من نیز هستم.

 

ای کاش می توانستم به او بگویم چقدر به دستهایش محتاجم.

 

ای کاش می توانستم غمهایم را در آب روان رود خروشان بشویم.

 

ای کاش می توانستم ابرهای دلنازکی ام را از قفس نفرت آزاد کنم.

 

ای کاش می توانستم با پروانه های خیالم رنگین کمانی بسازم.

 

ای کاش  می توانستم ای کاش ها را به واقعیت نزدیک نمایم.

 

و ای کاش می توانستم ای کاش هایم را پایانی یابم.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥ - شراره

خلوت

کلاف سر در گم افکارم را به کنج دنجی می کشانم تا شاید ....

ای رحمان ! به دستان گرم تو بیش از هر دستی نیازمندم.

ای رحیم ! نگاه مهربان تو بیش از هر نگاهی به وجودم گرما می بخشد .

 ای ستار ! سینه ام آرامگاه دردهاست، این دردها را خود درمان باش .

ای مالک ! من هیچم و همه تویی، دستم گیر که پاهایم نای راه رفتن ندارد.

ای ناظر ! مرا در هر دمی مراقب باش.

ای مانع ! مگذار که بی مهابا گامهایم را به سوی نیستی بردارم.

عاشقم اما عشق ورزی نمی دانم، شیفته ام اما مهرورزی نیاموخته ام!

تو مرا در مدرسه ی پر صفایت عشق و مهر بیاموز!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥ - شراره

مهمانی...

چی بپوشم؟ چه جوری خودمو آرایش کنم؟ چه مدل مو بیشتر بهم میاد؟ چه عطری بزنم؟ وای داره دیر میشه!! چقدر طول میدم!

هر دفعه دعوتم می کنه،ولی اینقدر این ور و اون ور می کنم تا  بخوام برسم مهمونی تموم شده!

هی می گم تا مهمونی دیگه بایدزودتر کارامو بکنم، ولی بازم حواسم پرت می شه! میرم لباس بخرم اما سرم جای دیگه گرم می شه! وای چقدر من سهل انگارم!

چرا اینقدر این دست و اون دست میکنم؟ هی میگم  خیلی وقت دارم ولی یه دفعه می بینم بازم مهمونی شروع شده و من هول هول باید برم، ژولیده و بهم ریخته !با خودم میگم نرم. ولی این قدر اون مهمون نوازه که خودش میاد دنبالم!! همونجوری هم  خیلی خوب تحویلم می گیره. می خوام از خجالت آب بشم. میرم دم در می شینم ، دستمو می گیره می بره بالا می شونه ! آ خه من چه جوری با این سر و وضع آشفته بیام این بالا !! روم نمی شه، سرمو می اندازم پایین ، تو یقه ام. ولی با نوازشی گرم سرمو بالا میاره. میگه من همینجوری ام دوستت دارم!!!!وای چقدر من ......

          نمی دونم چی بگم؟ فقط می تونم بگم فقط تو رو دارم و دوستت دارم. تنهام نذار ، مثه همیشه باهام باش!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥ - شراره

سکوت....

سکوت می کنم. سکوت! و چه غمگین است این سکوت!

سکوت می کنم تا حرفهای نا گفته ام را  نامحرمی نشنود .سکوت می کنم تا اعتراضم را به همه رسانده باشم.اما آیا کسی به سکوت من اهمیت می دهد؟آیا کسی خواهد فهمید من هم حرفهایی برای گفتن دارم؟

من هم دوست دارم با صدای بلند فکر کنم واندیشه هایم را با گوش شنوایی نجوا کنم.اما افسوس هر چه می جویم ، نمی یابم!!

چه روزها که وانمود کردم مشکلی ندارم و با لبخندی تظاهر به خوشبختی و شادی نمودم تا شاید آن شادی در وجودم انعکاس یابد. اما این راه تنها  باعث شد، حتی خود نیز از درد و مشکلم  غافل بمانم.

تا کی به احسا سم بهایی داده نمی شود؟ تا به کی احساسات آسیب دیده ام  نادیده گرفته می شود ؟تا به کی با بی اعتنایی ها و ترشرویی ها، آزردگی ام را بیشتر می کنند؟

سکوت می کنم. سکوت! و چه فریادی بلند تر و رسا تراز سکوت؟!                                             

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ - شراره