تولد دوباره

نصف جهان!!!

بر روی آسفالت مرطوب خیابان پرسه می زنم. نور چراغ از میان هوای مه گرفته و سرد خودنمایی می کند و انعکاس نور در زاینده رود تلا لو زیبایی به پل خواجوی وارونه می دهد. افکارم از راههای پیچ در پیچ مغزم به آن سو تر سفر می کنند.

نقوش اسلیمی و خطایی در هر گوشه ای از مغزم لانه کرده اند. آنها در دیوارها و سقف ها،با سکوت، جا خوش کرده و زیباییشان را به رخ می کشند. اما وقتی خاطرات سالیان دور بر دوششان سنگینی می کند ، خود را به دنجی کشانده اند، تا مبادا رنج سالها قهر و غضب را نامحرمان ببینند.

میدان نقش جهان ، میدانی به وسعت تاریخ ،از صفویه تا امروز! با درختانی نو پا در میان عمارات به انتظار سوار کاران نشسته و مهر سکوت بر لب زده!!

مساجد شاه و شیخ لطف الله و کاخ عالی قاپو همه گرد زمین چوگان ! استوار ایستاده اند تا بگویند از اینجا شیعه ی صفوی آغاز شده!!!!

نقاشی های عالی قاپو دیگر با من وتو حرف نمی زنند، و در گذر زمان راه گم کرده اند! فقط گاه گاه بوته ی گلی از پشت دیوار زمان سرک می کشد تا بگوید تاریخ محو نمی شود!

بیست ستون چهل ستون دیگر تاب سنگینی سالها بی مهری را ندارند. تو گویی هر آن تصاویر زخم خورده در تلی از خاک مدفون می شوند!

دست تطاول گر زمان گرچه بر پیشانی سی و سه پل داغ زده ، اما همچنان پایدار ایستاده تا عابران را یاور باشد!

مه آسمان چشمم را تار کرده ...دیگر توان دیدن ندارم....حتی خودم را! از لابه لای مژگانم فریادهایم بیرون می ریزند!

 پل خواجو با لبخندی مرا به آرامش خود دعوت می کند!!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥ - شراره

به شهر لاله ها‌،نیزارها،نخل های سوخته ی خرمشهر معطر از خون شهیدان خوش آمدید!

اینجا مانند آیینه ای از خاطرات است، خاطراتی که از دور آنرا به نظاره نشسته بودم. روزهایی که اضطراب و  وحشت با شجاعت و ایثار توام شد و مقاومت را در ورق ورق تاریخ سرزمین مظلومم مکتوب کرد.

 مردمانی فداکار و خونگرم در رگهای این سرزمین جاری هستند.اما دردها و رنجهای نهفته در سینه هایشان از تبسم لبهایشان نکاسته . جسم های زخم خورده، روح های آزاده و رهایشان را محصور نکرده و چهره های سوخته شان حکایت از سوختگی قلبهایشان دارد.

نخل های بی سر سایه ای ندارند،اما ستون هایی هستند تا استواری مردمان را نشان دهند. ذرات خاک بوی عشق را به مشام می رساند. کارون دیگر رنگ خون ندارد اما دلش خون است!

نسیمی با عشق خود را به کارون می زند، آرامش کارون را به حسرت می نشیند!!! وقتی اشک های کارون را می بیند و رازهایش را می شنود خود را در آن غرق می کند و سرمایش را می رباید. شتابان سویم می آید و عشق کارون را در من می ریزد. لبریز از عشق پلک هایم را به روی هم می گذارم و با ولع تمامی هوای اطرافم را می بلعم . چشم هایم را باز می کنم ....وای کارون در این سالها چه بر سرت آمده؟! تلاطم خون ، لنج های غرقه در آب ، صدای خمپاره ..توپ، فرزندان وطنم!!!

ابر چشمانم طغیان می کند ، سر به آسمان بلند می کنم...مهربانم ، یاورم! کارون و مردمش هنوز تنهایند!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - شراره