تولد دوباره

لکه ی تيره روی صفحه ی سپيد....

از پشت گرمای پنجره، بارش برف را به تماشا نشسته ام. برف سپیدی که همه جا را به یکباره سپید پوش کرد. دانه های برف رقصان و نرم بر زمین می نشستند. دستان منتظر دانه های برف که بر روی زمین جا خوش کرده بودند، دستهای تازه واردین را چه گرم می فشردند. دانه ها یکدیگر را در آغوش  کشیده  و سپیدی و زیبایی را به انسان ارمغان می دهند. پیوند آنها یادآور "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود" است.سپیدی برف حتی زشتیهای زمین را برای ساعتها می پوشاند.

کودکی ، از ورای شفافیت پنجره و دانه های نرم برف، از پیچ خیابان در سراشیب قدم بر می دارد. او کوله باری به سنگینی نگاه ها بر دوش دارد. با دو دست کوچکش کوله اش را چسبیده که مبادا تمامی دارایی اش را از دست بدهد.او زیبایی برف را از پشت گرمای پنجره باور ندارد، او به سپیدی برف نیز شک دارد...راست می گوید برف وقتی زیباست که او را نیز بپوشاند!!!!!!!!!

در اتحاد برفها قدم برمی دارم. گامهایم را استوارتر می کنم ، تا دستهای بهم پیوسته ی دانه ها را از هم بشکافم! پشت سرم میان اتحاد برف شکافی پیداست...سرما با چکمه ، پالتو ودستکش چه دلنشین است!!

 او در میان پس مانده ها به دنبال بطری است و کاغذ!!! و من او را با نگاهی از مردمک چشمانم ، که از لذت  برف پر شده، می گذرانم.چه وصله ی ناجوری! چرا برف او را نمی پوشاند؟؟؟!!!!!!! او حتی از نیم نگاهی به من نیز دریغ دارد. او به شانه ی تخم مرغ و روزنامه می اندیشد...وبه کیسه ای که از خودش بزرگتر شده!! او مرا نمی بیند..آیا من هستم؟!

آرام به سمتش می روم ، او با خود زمزمه می کند و می خواند:" نا برده رنج گنج میسر نمی شود            مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"!!! و دستان یخ زده اش لقمه ای نیم خورده را می یابد!!!

مردمک چشمانم مرا سیاه می بیند.....

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ - شراره

يکی بود يکی نبود....

یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ کس نبود. با فریاد، نوزادی  به سرای زمین پا گذاشت. زمینی که هسته ی

مرکز ی اش فلز و آتش و پوسته اش از سنگ و خاک است. زمینی که دور خودش می گردد و دور خورشید نیز! پس نوزاد هم به دور خودش می گردد و هم به دور خورشید!!نوزاد این را نمی دانست که از آغاز باید بگردد حتی نمی دانست که او هیچ است و همه اوست!!!

نوزاد کودکی شد، می خواست بداند درخت در کجا ریشه دارد؟ انتهای زمین کجاست؟ خورشید چگونه می تابد؟ شب از کجا می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شنید که او همه را برای او آفریده....

کودک نوجوانی شد، می خواست بداند خانه ی دوست کجاست ؟؟؟ شنید که در قلب او!!!!

نوجوان جوان شد، می خواست بداند گرما هست یا سرما؟ روشنایی است یا ظلمت؟ شنید گرما و روشنایی همه اوست!!

جوان بزرگسال شد، می خواست بداند یک با یک مساوی است یا نه؟! شنید فقط او یک است و بس!!!

بزرگسال میانسال شد، می خواست بداتد درخت در کجا ریشه دارد...خانه ی دوست کجاست...گرما هست یا سرما...یک کدامین است...شنید او خودهمه سوال است وجواب!!!

میانسال کهنسال شد، می خواست بداند بدور خودش می گردد یا خورشید؟؟ شنید ابتدا و انتها اوست پس به دور او می گردد و با خود زمزمه کرد" یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود "

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥ - شراره