تولد دوباره

افسانه ی فراموش شده

قایق چوبین، خسته از معلق بودن و تلاطم امواج خروشان در آرزوی آغوش ساحل گم گشته، خود را به دست امواج بی رحم دریایی سپرده که روزی قرار بود با موجهایش قایق را پله پله به خورشید برساند. آن روز قایق دریا را باور کرد، حتی به یاد دارد در خواب، ساحل آرامش دریا مأوای قایق و پرنده های دریایی عاشق بود.

دریای نیلگون که روزی بخشنده به روی قایق چوبین آغوش گشوده و قایق را به خود خوانده بود، امروز قایق را به هر سو می کوبید و با امواج سهمگینش قایق چوبین جوان را به دل خود می برد و سعی در انهدام آخرین رمق چوب های ناتوان قایق داشت، و هر گاه قطعه ای از قایق را جدا شده می یافت آن را بلعیده و به اعماقش می کشید، تا مبادا خود آلوده شود.

آری، روزگاری قایق چوبین هم افسانه ای بیش نخواهد بود. نیک می دانیم که افسانه ها نیز گاه به فراموشی سپرده می شوند.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٩ - شراره

محرم

 

باز هم محرم آمد! باز هم بر تشنگی ابا عبدالله و یاران با وفایش با فریاد وای حسین کشته شد، می باریم و خود به راحتی انبان شکم ها مان سیراب نمی شود!

باز هم محرم آمد! باز هم لباس عزای رشادت حسین بر تن، بر شهامت حسین اشک می ریزیم و اسارت دنیای فانی را با آغوش باز می پذیریم!

باز هم محرم آمد! باز هم سینه هایمان را در فراق سالار شهیدان، آماج دست هایمان می کنیم و دست های یاریمان را از هم دریغ می نمائیم!

باز هم محرم آمد! باز هم زنجیر غم شهادت حسین بر پشت می سائیم و زنجیر عشق به دنیا را به دست و پاهایمان چفت می کنیم!

باز هم محرم آمد! باز هم حسین علی اصغرش را بر دست می گیرد تا دل ما را ریش کند و ما فرزندانمان را فدای ندانم کاری هایمان می کنیم!

باز هم محرم آمد! باز هم بر لبان تشنه ی ماهروی بنی هاشم و بر دست بریده اش مویه می کنیم  و از کنار تشنگان بی اعتنا می گذریم!

آری باز هم محرم آمد! باز هم فریاد حسین در عالم می پیچد: " آیا کسی هست مرا یاری کند " و ما هنوز در آرزوی یاری کردن حسین می سوزیم!

باز هم محرم آمد!

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩ - شراره

سلام

 

سلام بر همه ی دوستان مهربان، آنهایی که در کم رنگی جوهر قلمم به من محبت داشتند. امیدوارم کوتاهی من در جوابگویی به کامنت ها و یا محبت های حضوری و تلفنی را دال بر بی معرفتی ندانید که خود می دانید گاهی آنقدر دل می گیرد که با نصایح و پندهای بزرگانی چون شما باز نمی شود وتنها راه حل خداست و زمان.

غیبت من در این مدت به دلایل گوناگون بوده. هر گاه هم که تصمیم به نوشتن و اطاعت امر دوستان نازنین داشتم و با هزار زحمت افکار از هم گسیخته ام را کنار هم می چیدم، بیشتر افکار بخت برگشته ام محکوم به خط خوردگی می شدند. آن قدر که دیگر خود هم نمی دانستم با این افکار خط خورده ی سرگردان چه کنم؟ بعد کلافه می شدم و می دیدم کم مانده خودم هم پاک شوم!!

دیشب سری به وبلاگ گروهی از دوستان زدم؛ نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین! خوشحال از این که بعضی از دوستان نازنین قلم شان هنوز سبز است و غمگین که گروهی دیگر مثل من قلم شان از نوشتن ابا دارد!

همان دم با خود اندیشیدم گرچه خیلی خط خورده ام اما باید باز هم در میان همان خط خورده ها کلمات را بجورم و آنها را کنار هم بچینم تا بمانم.

پس می نویسم، مثل همیشه ساده، آنگونه که دوست دارم!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٩ - شراره

پرچم

در خیل چهار چرخ های بی جان به سوی تکه خاکی می رفتم، که مزین به نام او بود و یاد او! از دور پرچم سه رنگ ایران چشمم را نوازش داد. سبز آبادانی، سفید صلح، قرمز شجاعت در قلبم غوغایی به پا کردند. با خود اندیشیدم گروهی با پای پیاده پرچم ایران در دست برای بیعت طی مسیر می کنند. در همین افکار بودم که پرچم را در دستان مرد افغانی در پشت ماشین آبیاری شهرداری دیدم!!! گرچه او با هیجان پرچم ایران را تکان می داد،اما دلم به درد آمد! همانطور از کنار او می گدشتم متوجه شدم پرچم ایران کاربردهای فراوانی دارد! گاهی زیر انداز گاهی هم پرچم خطر!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧ - شراره

اغشت

آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم. از تو مهربان که در هر لحظه با منی و خود را چه زیبا به من نمایان می کنی!

رفتنمان تصادفی نبود، گرچه این طور به نظر می رسید. پیام دوستی ما را به سویت کشاند. به دامن کوه و به روستای اغشت!

سنگ های کوه پر صلابت، در عین عظمت ریشه در خاک دوانده بودند و با صبوری قدم های ما را بر خود می پذیرفتند. کوه در زیر پاهایمان آرام می گفت من آیتی از دوست هستم!

 رودخانه ی خروشان خود را به هر سنگی می کوبید و شتابان از زیر پل چوبی می گذشت و فریاد بر می آورد، من آیتی بیش نیستم!

دست های در ختان در آن دور دست در دل آسمان در هم گره خورده بودند و با نوای دلنشینی می خواندند، ما هم آیت دیگری از مهربان هستیم!

 اشعه های خورشید از لا به لای برگ ها بر زمین سرک می کشیدند تا با گرمای خویش زمین و ساکنانش را گوشزد کنند که آنها نیز آیتی از یار هستند!

همه شاد بودند ما و طبیعت!!!

 درختان گیلاس در هر گوشه و کنار جشن بر پا کرده بودند. در خت توت شیرینی هایش را در طبق اخلاص گذاشته بود. درختچه های سماق مغرور هر سو ایستاده بودند. و ما شادمانه در میان علف ها می دویدیم. با حرکت علف ها پروانه ها مشتاقانه از میانشان بال می گشودند و در شادی ما سهیم می شدند. پینه دوزها با ولع برگ ها را می خوردند، گویی فرصت تنگ است! گنجشک ها هم آواز شادی سر داده بودند. برگ ها دست هایشان را به هم می سائیدند و گنجشک ها را همراهی می کردند، و گوش ما را، وقتی پاهای مان در خنکای آب رودخانه آرام گرفته بودند، نوازش می دادند. 

باید باز می گشتیم و باز گشتیم اما با خود از طبیعت کوله بار شادی و عشق به خانه ارمغان آوردیم.حال آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شراره

با صد هزار جلوه برون آمدی که من......

خورشید بی دریغ گرمایش را نثار ساکنین خواب آلوده ی زمین می کرد، به امید بیدار شدن انسان ها از خواب سنگنین زمینی شان!آسمان آبی انوار قرمز و نارنجی خورشید را شادمانه در خود نگاه می داشت.لکه ابری در آغوش آسمان، غوطه ور خود را به دور دست ها می رساند. گوشه ای از آسمان رنگ آبیش را می باخت و رنگ پاکی به خود می گرفت!درخت کاج سر به آسمان بلند کرد. حرکت باد ملایم سرش راخم می کرد؛ گویا آفریننده ی خورشید را نیایش می کند و اما انسان ها! همچنان خواب بودند و نمی دیدند.نسیم پاورچین پاورچین از شاخه ای به شاخه ی دیگر سر می زد؛ روی گل ها دست می کشید و بویشان را می بلعید و سرمست از طراوت جوانه ها خاک های نرم را بهم می زد و از آنجا خود را به زیر پای درختان می کشید و می رفت.گل های بنفشه و پامچال گلبرگ هایشان را در باد تکان می دادند و خوشحال از رسیدن بهار، از سختی های زمستان در گوش هم می گفتند و از تولد دوباره شادمان بودند. اما انسان ها همچنان خواب آلوده روی بر میگرداندند و می گفتند:" چه کسی دیده پس از مرگ حیاتی هست؟"!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧ - شراره

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟!

ترانه خوان پیر در کوچه پس کوچه های شهر آواز عشق می خواند. صدایش تاریخ را ورق می زد. بذر آرزو در باغچه های امید می کاشت؛ و آن ها را با اشک دیده ی زمان آبیاری می کرد! علف هرزها را از بُن به در می آورد و می سوزاند. کوچه ها را با عطر گل ها معطر می ساخت. مردان شجاع را با عارفانه ترین نجواها به پا بوس یار می برد و بر سر سجاده ی عشق می نشاند تا زمین را عشق باران کنند. دست در دست یاران تا اوج آسمان می رفت و خود آرام بر خاک باغچه می نشست. دست نوازشی بر سر غریبان دیار آشنا می کشید و آن ها را نیز با خود تا مهمانی نور می برد. ترانه خوان پیر می خواند و می خواند و باغچه ی غرق گل را آبیاری می کرد و گل ها می شکفتند؛ اما به ناگاه همه جا سکوت حاکم شد و آوایش در کوچه ها گم شد!! پاییز مهمان ناخوانده ی کوچه پس کوچه های ماتم زده....و آه! چه بگویم ....مهمان دل های نیازآلود شد. صدای او در دل تاریخ و یاران ماند. حال آیا کسی هست آوازش را سر دهد باز؟ آیا کسی بارانی خواهدشد بر تن تشنه ی باغچه ؟ آیا کسی علف های هرز را خواهد  سوزاند سر تا سر؟ آیا کسی هست.....؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شراره

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

مسافر خسته پاهایش دیگر توان حرکت نداشت. او کوله بار پر از خود واقعی اش را در گوشه ای گذاشت. دستانش را در دستانم فشرد و با چشمان آبی اش تمامی دوست داشتنی هایش را بلعید.
غافل از اینکه او می رود و این آخرین دیدار است...به او فردای دیگر را وعده دادم و او فقط سرش را تکان داد.
فردا آمد و امروز ما شد. آغازی نو و مجالی دوباره برای بینندگان طلوع خورشید! اما مسافر درد کشیده ی ما آخرین نگاهش را در کنار آخرین رمقش در گوشه ای از کوله بارش گذاشت و رفت.
آری امروز هم آمد اما بدون او!! و من سرگردان در خود فرو رفتم که در فراق او چه کنم؟ برای سفر کرده ام و دوری از او و محبت هایش اشک ببارم یا برای پر کشیدن دردها از جسم تکیده اش شاد باشم؟!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - شراره

...........

تو را       

تو را که می بینم، دلم سخت می لرزد. چشمان پر امیدت بی رمق به من خیره می شوند. قامت چون کوه تو خمیده و تکیده شده و جسم تو لرزان! امید به فرداهای دور تو را، امروز در ثانیه ای هم نمی بینم. سردی هوا مرا نمی آزارد، اما سردی دستان تو قلب مرا ریش می کند. درد، خود را به پیکر نهیف تو می کوبد و آه سوزناک تو تا مغز استخوانم را آتش می زند. تو را که می بینم یقین می کنم دنیا قندی است که دیر یا زود در دهان آب می شود و شیرینی اش دمی بیش ماندگار نیست.

دستان                     دستان قوی دیروزت که امروز سردی در سلولهایش ماندگار شده را دردستانم

می                         می گیرم و اشک هایم را در پس پلک هایم پنهان می کنم تا مبادا تو ببینی.  

                              بوسه ای بر دستانت می زنم و آرام نجوا می کنم:"پدر مهربانم، دوستت دارم!"

                                

                              اشکی دزدانه روی گونه ام می غلتد. از تو روی بر می گردانم تا مبادا آن را

                              ببینی!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ - شراره

يار بيدار

دوش بر سر سجاده ی عشق رازها گفتم به دلدار

وندر آن تاریک شب، من سراپا غرق دیدار

سر فرو برده به دامن، مویه ها کردم سبکبار

آه ها بر سینه جاری، آن چنان مست و تبدار

خطاب آمد از آن یار مهربان گفتار

"مترس از تلخی دوری که زنهار

مترس از چهره ات پرده، بردار

مترس از من که من در تو نهفته

مترس از بازی شیطان که خفته

مترس از درد درمانت منم من

مترس از سردی، گرمایت منم من

مترس از این همه آشوب و صد رنگ

مترس از این فریب و خدعه، نیرنگ

منم اینجا کنارت، تو در آغوش

منم اینجا همه درد تو بر دوش

منم معشوق، تو آزرده کی باش

منم جانان، تو آماده می باش!"

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ - شراره